رادیو پیام بود؟ یا هر رادیو دیگه ای؟ متن خبر : مرد ژاپنی از کار زیاد مُرد . گوینده خبر در ادامه افزوده بود که مرد روزی 6 ساعت اضافه کاری و در طول یک سال گذشته هم از مرخصی استفاده نکرده بود. فکر می کرد اعداد و ارقام خبر به همین شکل بوده یا مطابق معمول از سر بی دقتی اعدادی رو در جاهای مربوطهی متن خبر جایگزین کرده. با خودش میگفت این اعداد آیا برای مردن از خستکی کار کافیاند؟ در این حین تاکید میکرد کار. کار واقعی نه به منوال کار کارمندان ادارهجات دولتی . حال ژاپنی رو تجسم میکرد که لابد اونقدر به کار معتاد شده بوده که روزهای تعطیل رو تحمل نمیتونسته کنه. نمیدونست تخیلشه که به کار افتاده یا گویندهی رادیو اضافه کرده که مرد هیچ نیاز مفرط مالی هم به این همه کار کردن نداشته. همهی این فکرها رو میکرد که برسه به این که میتونه زن ایرانی خبر مشابهای باشه!
۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه
۱۳۹۳ آبان ۲۹, پنجشنبه
سر و ته یه کرباس
از اقای برادر شنیده بودم برای تهیه بلیط قطاردرهر جای اروپا، جای هیچگونه نگرانی نیست و حتی ساعتی قبل از حرکت قطار مورد نظرم می تونم بلیط مربوطه رو از ایستگاه راهاهن شهر ابتیاع کنم ولی ضرری نداره اگه دو روز زودتر زحمت بکشم و این مرحله رو انجام بدم. برنامهی فیکسی نداشتم که مانع این موضوع بشه و ژن اضطراب و دلهرهی بیدلیل به عنوان میراث ماندگار خانوادگی ، کمک حالم شد تا روانهی ایستگاه قطار شم و ضمن خرید بلیط راه و چاه رو هم جست و جو کنم . همه چیز طبق برنامه ریزیم پیش رفته بود جز این یه قلم که خانم متصدی خاطرنشان کرد قطار بسی شلوغه و صندلی برای من نمی تونه رزرو کنه. دروغ چرا ، ازون لحظه تا زمان وارد شدن به قطار کلی سعی کردم معنای این موضوع رو درک کنم. این که به شما بلیط بفروشن ولی شمارهی صندلی برات موجود نباشه. طبعن ساده ترین و واضحترین جواب این سوال رو از راهاهن اروپا انتظار نداشتم . به همین دلیل خودم رو راضی کرده بودم که چون قطار در فاصلهی 5 ساعتهی بین هامبورگ و کپنهاگ در ایستگاه های مختلفی توقف داره قطعن شماره صندلی ثابتی رو نمیتونن به من اختصاص بدن . وقتی با آرامش و اعتماد به نفس وارد قطار شدم در حال خرکشی چمدونم و میون صف آدمهایی با حال و وضع مشابه هنوز به قسمت صندلی های کوپه وارد نشده مجبور به توقف شدم کم کم دوزاریم تکونی خورد ولی بازم خواستم بد به دلم راه ندم و توجیه کردم که حتمن همگی منتظریم مسافرهای صندلی دار بشینن تا نوبت ما برسه . ولی زهی خیال باطل. اندکی نگذشته بود که با فشار چند توریست شاکی انگلیسی که قصد بازکردن راه برای خودشون رو داشتن امر برمن مسجل شده که بهتره خودم رو همون کنار فضای گشاد جلوی کافه قطار جا بدم و مثل زوج انگلیسی کنار دستم رو چمدونم بشینم و گرنه عاقبت بدتری مثل یه لنگه پا وایسادن وسط راهروها به سان حال آویزون در اتوبوسهای وطنی خط امام حسین انقلاب زمان دبیرستان دچار خواهم شد. بعله چشمتون روز بد نبینه چون هفتهی اول اگوست تعطیلات تابستونی اکثر کشورهای اروپاییست ملت همه قصد سفر کرده بودند و ظاهرا راهاهن آلمان قطار رو به منزلهی اتوبوس حساب می کنه و تعداد صندلیها سقف بلیطهاش رو تعیین نمیکنه!کار به جایی رسیده بود که من و هم حالان وقتی حوالی مرز دانمارک تعداد زیادی زن،مرد، بچه و سگ رو دیدیم در انتظار سوارشدن خیلی هماهنگ و یک صدا آهی کشیدیم به نشانهی اعتراض که آقا بیخیال سوارشدن اینا شو تورو جدت! این داستان نشستن بر چمدون گوش به گوش در قسمت اعظم مسیر در قریب نه دهم راه به همین منوال طی شد تا در ایستگاهی در کپنهاگ. نفهمیدم برای رعایت حال مسافران درمانده و یا از روی فرمالیته قطار آلمانی با قطار دانمارکی بزرگتری تعویض شد و ماتحت ما در آغوش صندلی قطار جای گرفت.اندکی در آرامش نشستن به سبک معقول و خلصه شیرین درآمدن از حال قطارهای هندی نگذشته بود که چشممون به جمال صحنهی آشنای دیگری روشن شد. مردی دانمارکی ، سرخوش و میانسال با دخترکانی سه ، چهارساله بازی میکرد و واگن رو رو سرش گذاشته بود که دانمارکی جوان بیاعصاب دیگری تذکری داد که کمی آهسته تر. میانسال بهجای اطاعت و رفع و رجوع اومد تو سینهی حریف و عبارتی گفت در مایههای گوش نکنم چه غلطی میکنی؟! برای چند لحظه کل واگن در سکوت فرو رفت و صحنهی بعدی همون بود که در مملکت ما دیده میشه. مشت جوانتر خوابید بر صورت مرد میانسال.من؟ حیرت کردم طبعن . خون بینی و واکنش اطرافیان به خصوص زنان همراه طرفین درگیری در میانهی اشکهای کودکان ترسیدهی اون حوالی برای میانجیگری از یک طرف و مقایسه شباهت رفتاری ما و ایشون مضحک و در عین حال متناقض بود. به نظرم آدمیزاد در زمینهی رشد فرهنگ و انسانیتش زیاده از حد اغراق میکنه! یا به عبارت دیگر اسم ما بد در رفته!
به طبع بعد ازین سفر نظرم راجع به متمدنترین بودن مردم اسکاندیناوی و اروپای غربی رو فرستادم برای تجدید نظر اساسی.
به طبع بعد ازین سفر نظرم راجع به متمدنترین بودن مردم اسکاندیناوی و اروپای غربی رو فرستادم برای تجدید نظر اساسی.
۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه
فوروان تیوی
روی مبل قرمزش نشسته در کنار هم ، در سکوت در برابر تلویزیون نمایشدهندهی کانال فوروان تیوی! که به قول نون نمایش دائم اعضای کافدار زنانهست و بس. چیزکی ریتمیک با مزمون ما دخترا خودمون دور هم شاد و شنگولیم و نیازیم به لاو نداریم پخش میشد و دو دخترک نوجوون ، یکی با گیس بلند مشکی و دیگری با موهایی به همون اندازه ولی بلوند رقصون و شنگول جلوی دوربین بالا پایین میپریدند. بالاخص جایی قلبی میساختند در هوا و سپس انگشت میانهشان برمیخواست به نشان فاک به قلب کذا! بماند که جدی گرفته بودم و حتی ناغافل برگشتم به نون گفتم زرشک. آخه من که اون حالمون رو هم دیدم! ازین موضوع که بگذریم اون دست و پاهای جوون و زنده و جسم تازه بالغ شده با آب زیر پوست دویده مایهی حسادتم شد. من حتی درون سن و سال هم اینقدر ورزیده و انرژیک و سرحال نبودم . بعد رسیدم به مقایسهی موهای خودم که با دو دختر کیلیپ . موهایی که حالا مدتیست از سر تنبلی و به بهانهی علاقه نون به موی تیره ، رنگشون نمیکنم و مملو از تارهای سفیدند. اینجا کم آوردم و متاسفانه به حالی که زیر لب نبود گفتم ، ببین چقدر جوونند!
چینش وقایع
از صدای گوشی بدم میاد. در واقع زنگ در هر نوع و ریتمی برام آزاردهندهست. به همین خاطر گوشیم همواره سایلنته. حداقل با قریب قابل قبولی همواره. علاوه بر این معمولا گوشیم رو میز اتاقم بین خروارها کاغذ مدفونه. به عبارت دیگه برقراری تماس تلفنی در طول روز با من معمولن امکانپذیر نیست.ولی اون روز نمی دونم چرا گوشی رو دستم گرفتم اومدم بیرون. نمی دونم شاید حوصلهی جمع خانواده رو که مشغول ناهار تو اتاق من بودند نداشتم. گوشی بدست تو یه واحد دیگه با پروندهها ور میرفتم که عکس شیرین اومد رو گوشیم.با وجود اینکه چندین ساله زنگهاش به من از انگشتای یک دست هم فراتر نمیره فکر بدی نکردم. نگران هم نشدم.سلام چطوریش هم عادی بود ولی به یکباره صداش نامفهموم شد. چرا نفهمیدم حتمن برای پدرش اتفاقی افتاده؟ این احتمال با سابقهی بیماری پدرش خیلی زیاد بود. مجبورش کردم اون جمله رو هی تکرار کنه. میگفتم چی؟ وقتی سومین بار وسط هقهقهاش جملهاش رو تکرار کرد تازه دوزاریم افتاد که وضع پدرش بده. یخ کردم. یه نگاه به برادرش که روبروم مشغول کار بود انداختم و جرات نکردم من پیک این خبر باشم. من نمیتونستم خندهی رو لبش رو بماسونم.
اگرچه خوشبختانه اون خبر بد به فرجام بد منتهی نشد ولی من تا آخر شب وسط بغض و هقهق به این توالی و چینش وقایع فکر میکردم.
۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه
افسردگی
در هزار سالی که در بهترین سالهای جوانی بهجای اجتماعی شدن و رابطه ساختن ، میخکوب پای تلویزیون گذروندم ، از میانهی بحثهای مبتذل برنامههای خانواده مابانه ، کارشناس برنامه یکبار علائمی از افسردگی نوجوانان رو برای پدر مادرهای عزیز برمیشمرد. خیلی پررنگ یک موردش خاطرم هست و اون میل به ماندن در رختخواب است. این میل اخیرا با سماجت فراوان درخاک من ریشه کرده. پیش ازین هم برچسب اینرسی بالا ازسوی تعدادی رفقا بر من چسبانده شده بود ولیکن امروز این حال بسی شدیدتر شده است. صبحها بدون احساس خواب آلودگی میتونم ساعتها در رختخواب بمونم و علاوه بر اون اصولا هر گونه برخاستن و حرکت و یک کلام تغییر وضعیتی نیاز به جلسات خودسازی درونی داره انگار! جلساتی از نوع من میتوانم. این رو هم باید دلیلی بر بیماری افسردگی بذارم با دوره ای گذرا حاصل کار سنگین و تغییر فصل و هزار خوردهریز دیگه بر این قسمه؟
۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه
...
خیلی وقت بود کف پاهام رو گذاشته بودم رو زمین.
حتی کفش و دمپایی رو هم دراورده بودم تا سفتی زمین رو با تمام سطح کف پام لمس کنم.
آره دیگه هرچی ابر بود رها کرده بودم چسبیده بودم به تجربه زندگی واقعی. توقعات و
تخیلاتم چرخاشون رو زده بودند و برگشته بودند تو خونه. راضی بودم. خیال پردازیهام
با واقعیت موجود به طرز مطلوبی همپوشانی داشتند. این بود که وقتی سرم رو
برگردوندم و بی مقدمه شروع کردم زار زار گریه کردن ، خودم هم ترسیدم. بهانه ام چی
بود حتی برای خودم هم واضح نیست. ازون روز فکریام که لابد مریض شدم. حتما افسردگی
همینه.
اشتراک در:
پستها (Atom)